انشای نماز

گاهی اوقات حال سردرگمی به من دست می دهد که کاملاً احساس تنهایی می کنم . من به دستی نیاز دارم که مرا نوازش کند به لطافت نسیم ، به مهربانی لبخند ، به زیبایی آیینه ، به صافی دشت و ... .

ای کاش می دانستم چه کسی یا چه چیزی می تواند مرا

یاری برساند . دلم شور و شوق دیگری دارد که هیچ گاه ، هیچ وقت و هیچ کجا نداشتم

دلم همانند آبراهی کوچک است که گاه و ناگاه به اوج می نشیند ، می خندد و خوشحال است که

گاهی آرام است و بی صداست .

گوش کنید گوش کنید مانند آن است که کسی دارد بر دلم

در می زند ، شاید شاپرک هایند که در سمت چپ قلبم بوده اند و یا شاید پروانه ای

سفید و سرخند که در سمت راست قلبم زندگی می کنند . آیا ممکن است گل های رُز زرد شمال قلبم باشند یا شیرینی هایی که با عصاره ی عشق تزئین شده اند و در پایین این قلب پرخروش آسمانی به سر می برند ، باشند . به هیچ یک از آن ها نیستند . الآن صبح بسیار زود است حتی مهر1 نیز از خواب بیدار نشده . ای کاش بیدار بود و من اینقدر تنها نبودم .

باز صدای در می آید . آری از وسط قلبم است . از عمق اقیانوس

صورتی رنگ قلبم ، از ژرف ترین نقاط دست های شقایق که مرا صدا می زنند و می گویند :

« گوشَت را به پنجره بچسبان . بدون هیچ سؤالی و هیچ حرفی گوش سمت راستم را به پنجره ی بسیار سرد کنار اتاق می چسبانم » .

الله اکبر     الله اکبر     الله اکبر       الله اکبر

اشهد ان لا اله الاّ الله اشهد ...

صدای سوت کتری می آید . دیگر گیج شده ام . تا به سمت کتری می روم تا آن را خاموش کنم .

پنجره باز بود و نسیمی از کناره هایش می آمد و دستمال روی قوری را به سمت

حیاط برد . کنار حوض نشست . من دنبال او به حیاط می روم ، سوز هوای زمستان ، گونه هایم را به رنگ سرخ آتشین در آورده .

من هیچ کس را نداشتم امّا تمام وسایل خانه با من حرف

می زدند . می داسنتم می خواهند چیزی به من بگویند .

می خواستند بگویند ...

می روم دستمال را بردارم

ماهی قرمز رنگی که اسمش را عروس گذاشته بودم ،

به من لبخند می زند و قطراتی از آب در حال انجماد حوض را به من می پاشاند .

برف روی لبه ی حوض را کنار می زنم و

می نشینم . بله آن ها می خواستند چیزی به من بگویند . چیزی که

حودم هم فکرش را نمی کردم امّا از نشانه هایش نزدیک بود که پیدایش کنم .

گلدسته های طلایی مسجد جلب توجّه می کردند

با کـلاهی سفید از برف

باز آن صدا می آید .

حیّ علی خیرالعمل ... قد قامت الصّلاه ...

دست هایم از شدت سرما بی حس شده بودند .

لبخندی از روی عشق بر عروس زدم و دستمال را برداشتم و به خانه رفتم .

صدای سوت سماور و الله اکبر به هم می پیچید .

سماور سکوت کرد . گلدسته ها ادامه دادند .

لباس گرمی پوشیدم . آستین های بلوز بافته شده ی

مادر خدا بیامرزم را بالا زدم و به یاد او دستانم را پر از آب سرد

حوض کردم و به صورتم پاشیدم .

صورتم زرد شده بود . خیلی سردم بود . امّا به سرعت به سوی

اتاق کوچکم رفتم . جانمازی که پدر از روزها ی جبهه برای مادر به یادگار

گذاشته بود را بر وری زمین پهن کردم . چادر سفیدی که انگار هر گل آن مانند مرواریدی است در صدف را روی سرم گذاشتم ...

الله اکبر       الله اکبر       الله اکبر       الله اکبر 

اشهد ان لا اله الاّ الله ...

چادر سفید مرا مانند پتویی گرم کرد و گذاشت با آسایش

کامل با مهربان ترین مهربانان سخن بگویم و از او طلب یاری کنم

او در تمام مراحل زندگی ام پله به پله مرا یاری نمود .

رتبه ی دوم ریاضی فیزیک در کشور

رتبه ی 27 ریاضی محض1 در کشور

رتبه ی 14 زمین شناسی در کشور

رتبه ی 31 زمین شناسی در کشور

و حالا که دانشجوی رشته ی زمین شناسی دکترا هستم و می توانم بگویم که عقل کامل تر و بالغ تری از دوم راهنمایی ام دارد ؛ فقط اوست که مرا یاری کرده .

دستمال ، نسیم پنجره ، قوری و کتری و حتی عروس می خواستند

به من این را یادآور شوند و بگویند :

نمـاز بر پای دار .

دستانم را باد مهربان بالا و پایین می برد و دندان های سفیدم ، لبانم را تکان می دادند و زبان ناخودآگاه می گفت :

« السلام و علیکم و رحمة و الله و برکاته »

... به آسمان نگاه کردم ، خورشید به من لبخند می زد .

 



1  خورشیـد

1  یکی از رشته های تحصیلی ریاضی فیزیک در دانشگاه ها

  
نویسنده : فاضله روشنفکر ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۸
تگ ها :